تبليغاتX
مهدی زین الدین
محرمی که گذشت...

این نوشته بی ترمیم را در پرانتز بخوانید.:

به نام حضرت مشكل گشا

به نام حضرت دوست

به نام خالق هفت آسمان

به نام آفريننده زمين و زمان

و گفتنتد شرف المكان بالمتين و زمان... زمان...زمان

وب...وبه... وبه نام ....

و به نام آنكه شرهاني را افريد...

و..و به ... وبه نام ... وبه نام انكه ...

و به نام آنكه شرهاني را از ما گرفت و...گرفت و گرفت...

عيبي نداره ما هم خدايي داريم، با ذكر خدا دل آرام گرفت. اصلا نميفهمم اينجا چه خبره . بابا يكي به من بگه چي شده...

اعتبار انسان ها به زمين هايي ست كه در آنجا زيسته اند....

جون هر كي دوست داريد خونمونا خراب نكنيد، تازه داشتيم باهاش خاكي مي شديم، اي كاش اينطوري خراب نمشد اي كاش از اون باروناي عربي ميومد و خرابش مي كرد تا ما دوباره سوار ماشين مي شديم مي رفتيم جاده حاج حسين خرازي پياده مي شديم دوباره با اون تابلوي سبز، رنگ پريده عكس مي گرفتيم و مي رفتيم شرهاني را مثل بهنام كريميان خدا بيامرز از نو مي ساختيم...

ما كه پشت دستمونا داغ نكرده بوديم كه، سرمونا انداختيم پايين و راه افتاديم به دور از هياهوي مشق و كتاب و مدرسه چند روزي بريم به طواف كعبه دلها ...

بگذريم از قيل و قال هايي كه در چندصد كيلومتر تا ايلام گذشت...جاي رفقا خالي يه شب هم كنار حاجي بوديم حاج جعفر نظري، مهمون حاجي توي منزلشون ايلام بوديم. مثل هميشه خسته و ملول يك ساعتي بود كه از جلسه با استاندار نمي دونم كدوم استان عراق بود اومده بود و حسابي خسته بود ولي مرامتو عشقه حاجي... نشستيم و چند ساعتي گپ زديم...

 

خواستم از شرهانی بنویسم محرم اومد

خواستم از محرم بنویسم

رفت...

رفقا چقدر زود گذشت ...

به قول مداح هیئتمون که پیام داده بود:

 « وه چه زود گذشت...سلام علی ساکن کربلا»

صلوات 

 

 

 

دوست نداشتم اين پست را به نمايش بگذارم الان هم با اكراه مي نويسم فقط براي اين خاطر تكميل شد  كه دوست عزيزم آقا محمد رضا عادلي توي وبلاگشون اين مطلب را گوشزد كرده بودند و من هم مجبور شدم نوشته در پرانتزم را كامل كنم...

 

همه چيز آروم و بي صدا پيش مي رفت حاجي از عراقي ها و فرستادنشون به مشهد مي گفت و ما هم گوش مي كرديم بعضا شيطنت ماهم گل مي كرد و سر به سر ابوالفضل حاجي ميذاشتيم كه حالا ديگه براي خودش اباالفضلي شده بود...

سرمون گرم بازي بود كه يهو ديديم حاجي ترش كرده و داره از آخرين تغييرات در منطقه با حالتي غير طبيعي صحبت ميكنه كه شش دانگ هواسم را معطوف  خودش كرد ...

شرهاني را بهم ريختند شرهاني ديگه داره از بين ميره . اگه بريد اونجا را ببينيد دلتون ميگيره .يه گنبد برا شهيد گمنام  درست كردن ميليون ها تومان خرجش كردن زمين را گود كردند و دارند يه حسينيه جديد برپا مي كنند، بريد ببينيد چه جور دارن با پول بيت المال...

حاجي مي گفت و مي گفت و دل ما را ريش مي كرد.

 چوابين (برخي حاكمان فعلي ممالك شرهاني) همان مدعيان ديروز و همين اربابان امروز، همان هايي كه تا ديروز يا ما دوست بودند ولي امروز ما براي آنان ناشناس شديم. جوي نظامي بر شرهاني برپا كرده اند كه اي كاش مي توانستم برخي جريانات را براي شما از دل بازگو كنم از جمله( فرزند حاج آقا ماندگاري ) ولي حيف كه معذورم...

ما محو و حيرت زده مانده بوديم از سخنان آقا جعفر كه ادامه دادند:

يك ميدان نفتي در خود مقر پيدا شده كه احتمالا در آينده مقر بصورت تعطيل در مي آيد و درصدديم كه مقر را همين نزديكي در تپه هاي بالاتر مستقر كنيم...

(حاجي چي داري ميگي؟ با دل ما بازي نكن مگه ما چندجا را داريم برا عشق بازي؟

 چي داري ميگي؟ ميدونيد اين حرف ها يعني چه؟ يعني اين  كه معراج پر، سنگر يازهرا سلام الله عليها پر، تپه هاي مشرف به كربلا پر، سوله هاي شهيد زين الدين و ... پر، هزاران خاطره كوچك و بزرگ و هزاران هزار نكته باريكتر زمو پرررررر...

هميشه خدا چيزاي خوب خوب را برا خودش نگه ميداره. شرهاني را هم برا خودش نگه داشت معراج را هم، سوله ها را هم... سوله هايي كه يه زمانايي كه ما كوچيكتر بوديم شهدا را اونجا مخفي ميكردند تا كسي از وجود اونها باخبر نشه و در يك موقعيت خوب كه مقر خالي مي شد و بي سروصدا، اون وقت شهيد را مي آوردن توي معراج و كفنش مي كردن و من هم چند بار توفيق پيدا كردم چندتايي از كفن ها را نوشتم از جمله كفن معروف اون شهيد آذربايجاني را كه همزمان با شهادت آقا جوادالائمه عليه السلام پيدا شده بود.

چه حال و هوايي داشتيم اون لحظات...

بگذاريد من و تو و خاطراتمون فقط برا خدا باشيم بگذاريد اون دقايق گرانبهاي عمرمون همونجا دفن بشن و از دل اونها نفت استخراج بشه اگه خدا اينجوري ميخواد ما هم راضي هستيم اصلا چرا از زبون الكن خودم بگم حاجي ميگفت « شرهاني جنسش با همه جا فرق داره هر اتفاقي كه اينجا بيافته خواست خود شهداست» اين جمله اي است كه تا حالا دهها بار از زبون حاجي شنيدم «اگه امروز هم قراره مقر برچيده بشه و از دل اين خاك كه مخلوط شده با خون هزاران شهيد محرمي، نفت استخراج بشه و منفعتي براي مملكتمون داشته باشه بدونيد خواست خود شهداست كه اونها هم از وضع موجود در مقر ناراضي اند...»

پس از استراحت يك شبه صبح از خواب بيدار شديم ولي حاجي زودتر از اين حرف ها راهي محل خدمت شده بود. ما هم كوله بار را بستيم و ...

اين چند روز اقامت در شرهاني مثل باد گذشت خدا را شكر شب شهادت امام صادق عليه السلام  بازم مثل سال قبل سه چهار نفري يه هيئتي برپا كرديم و سقف معراج عزاداري باحالي كرديم. رفقا جاتون حسابي خالي هرشب سقف معراج محل عروج شهدا به آسمان، محل نجواي عاشقان شهدا، محلي كه مطمئن هستم شمايي هم كه اين مطالب را مي خونيد از اونجا كلي خاطره داريد و الان دلتون پرپر شده برا يه لحظه نشسته توي معراجي كه شايد زبونم لال شايد ديگه ن ب ا ش ه...

 مي نشستيم  و رو به كربلا اشعار جدايي مي خوانديم حالا ديگه غم و قصه هامون يكي دوتا بيشتر شد، كربلا كه نرفتيم، مدينه كه نرفتيم، از امام رضا هم كه خيلي وقته فاصله گرفتيم يا نه بهتر بگم اينقدر بد شديم كه ديگه طلبيده نشديم، يه شرهاني داشتيم و يه معراجش  يه خاكريزش و يه سوز و گدازش كه اون را هم داريم از دست ميديم...

شايد براي آخرين بار بود كه  نشستيم روي تپه هاي سمت كربلا و عاجزانه خواستيم كربلا را ...

اين دل تنگم عقده ها دارد

گوئيا ميل كربلا دارد

اي خدا ما را كربلايي كن

 بعد از با ما هرچه خواهي كن

نمي دونم چرا ولي توي اين يك سالي كه وبلاگ مستمر شده خيلي از مطالبش مرتبط با شرهاني بوده نمي دونم ولي شايد خدا مي خواسته توي اين يكسال من وشما با اون خاكها  حسابي عشق بازي كنيم و يهو همه را ببره برا خودش، كربلا و شرهاني و معراج را...

حالا ديگه توي عكساي يادگاريمون يه تازه گذشته داريم يه رفيق داريم كه چند سالي بيشتر نبود باهاش جور شده بوديم، يه رفيقي كه ما را به ياد خدا مي انداخت، تا پاي جونش هم برامون رفاقت كرد، هم برامون رفاقت كرد هم مرحم دلمون بود هم راز دار بود، يه رفيق بنام معراج يه تازه گذشته بنام شهيد گمنام... ساليان آينده جوونا ميگن اينجا كجاست اين كدوم منطقه است چقدر قشنگه، چه يا فاطمه الزهراي قشنگي، ميشه ماهم يه سر بريم اونجا...

فقط دعا ميكنم يه اتفاقاتي بيافته و همه اين حرفايي كه ما زديم دروغ بشه و شما به ريش من بخنديد.

مقر بوديم كه رفيق شفيقم حاج آقا محمدرضا براتي همونجوري كه آقاي عادلي هم نوشته بودن پيام داد: چند سال بود  اردوی راهیان نور تغییر کرده بود. بچه ها در همه ی مناطق به شوخی و تفریح طی می کردند به جز یک جا و آنجا شرهانی بود. میگفتند:همه جا سیاحت است و شرهانی زیارت؛ همه جا تفریح است و شرهانی ضریح.

حالا دیگر شرهانی نداریم...

آقا مهدي عبدي عزيز پيام داد: فلاني الهي همونجا شهيد بشي و برنگردي كه حسابي حالم را گرفتي...

يكي ديگه از رفقا پيام داده بود كه دعاكنيد براي آخرين بار امسال عيد مقر پابرجا باشه تا ماهم بتونيم بياييم اونجا كه دلم بدجور هوايي شده...

آقا جليل پيام داده بود: شرهاني تا خدا، حالا ديگه شرهاني تا ناكجا آباد، دار وندارمون را گرفتند...هيهات   هيهات...

 

كاشكي خاك حريم حرمت مي بودم...

التماس دعا

يازهرا سلام الله عليها...

 

 

پی نوشت:

( بدون شرح به جای محرم)

اشاره: این شیر پس از شکار آهو متوجه می شود که حیوان باردار بوده است و بچه آهو در شکم مادر از دنیا رفته است.

عکاس پس از مدتی متوجه می شود شیری که در کنار آهو دراز کشیده است سکته کرده است...

 

 

+ نوشته شـــده در 90/09/21ساعــت23:35 تــوسط زین الدین |